علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

کرمان و خونه عمه جان

1392/3/23 13:44
نویسنده : اعظم
435 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم چند وقت بود کرمان خونه عمه جان نجمه نرفته بودیم دی ماه 91 مرخصی گرفتم و توی بک روز بارونی ، سه نفری با بابائی و گل پسرم رفتیم کرمان . همش ژست می گرفتی ، می گفتی مامانی ازم عکس بگیر و منم چند تا عکس خوشگل از گل پسرم گرفتم قربون پسر نازم برم که این همه قشنگ ژشت می گیری.

باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم !

همین اندازه می دانم که صدای پای خداست !

شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم !

چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است ...

درست مثل همین باران...که بی سوال...

فقط می بارد... آرام... شمرده شمرده ...فقط می بارد...

تو همان بارانی ، زیرا مثل باران پاک و زلالی ،

مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی

اگر یه روز دستم به آسمون رسید ، روی یه تیکه ابر می نویسم دوست دارم

تا هر وقت بارون میزنه تک تک قطره ها بهت بگن دوست دارم ....

 آرزویم اینست که دلت خوش باشد ....

نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند....

از خدا می خواهم که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر

و نباشی دلتنگ

تکرار همه چیز تو دنیا خسته کننده است اما تو مثل نفسی

تکرارت تضمین زندگی منه ......

تو را من دوست می دارم نه قدر آب دریاها

که روزی خشک می گردند شوند بیچاره ماهیها

تو را من دوست می دارم نه قدر غنچه و گلها

که روزی پرپر می شوند برآرد آه از دلها

تو را من دوست می دارم به قدر کهکشان ، ماه ، انجم ها

که جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها

از شروع نفسهای حضرت آدم تا پایان نفسهای آخرین آدم دوستت دارم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)